تبلیغات
بیا تو پشیمون نمیشی - ک1ندوم

بیا تو پشیمون نمیشی
پارازیتی در زندگی روز مره شما

روزی یه پسر جوان میره توی داروخانه و به فروشنده میگه که: "یه ک/اندو/م می‌خواستم، راستش رو بخوای دارم با دوست دخـتـرم واسه شام میرم بیرون، شاید یه موقعیتی پیش بیاد که بتونم یه کم باهاش ح۰ال کنم!" فروشنده ک<اند<وم رو بهش میده و پسره میره بیرون اما هنوز از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و دوباره میگه: "اگه میشه یه ک<اندو<م دیگه هم بهم بدید، آخه خواهر دوست دخـــترم هم خیلی ناز و خوشگله، همیشه وقتی که منو می‌بینه پاهاشو به طرز ش۲هوت انگیزی باز می‌کنه، فکر کنم اگه خوش شانس باشم بتونم با اون هم یک ح.الی کنم!" فروشنده ک<ان<دوم دوم رو بهش میده و پسره میره اما دوباره از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و میگه: "یه دونه ک<اندو<م دیگه هم به من بدید، آخه مامان دوست دختــــرم هم خیلی ناز و دل رباست و همیشه وقتی منو می‌بینه نگام میکنه و نخ میده، فکر کنم از من میخواد که یک کارایی بکنم!" موقع شام پسره سر میز نشسته در حالی که دوست دخـــترش سمت چپش هست، خواهر دوست دختــــرش سمت راستش و مادر دوســـت دخــــترش روبروش نشسته! در همین حال پدر دخـــتره هم میاد سر میز شام و ناگهان پسره سرش رو میاره پایین و شروع می‌کنه به دعا کردن: "خداوندا...به این سفره برکت بده و به خاطر همه چیزهایی که به ما دادی ممنونیم!" چند دقیقه بعد پسره هم چنان داره دعا می‌کنه: "خدایا به خاطر لطف و محبتت س‍پاسگذاریم!" ده دقیقه میگذره و پسره همچنان سرش پایینه و داره به دعا کردن ادامه میده. دوست دخترش متعجب‌تر از بقیه ازش میپرسه که: "من نمی‌دونستم که تو این همه مذهبی هستی!" پسره جواب میده: "من هم نمی‌دونستم که پدرت توی داروخانه کار می‌کنه



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 فروردین 1390 توسط امین ایزدیار
صفحات وبلاگ
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : Tem98.Ir